در دل مه، میان کوه و خیال
صبح بود. خورشید تازه سرش را از لابهلای شانههای علمکوه بیرون آورده بود. مه نازک بر فراز دشت کلاردشت مثل پتویی نرم کشیده شده بود و باد سرد از جنگلهای کاج بوی خاک بارانخورده را با خود میآورد.
در همین حالوهوا، مسافری تنها از پیچ جاده کلاردشت به سمت طویدره پیچید. روستایی کوچک اما دلفریب، با خانههایی که گویی از دل افسانههای قدیمی بیرون آمدهاند. دیوارهای سنگی، پنجرههای چوبی، و بوی نان تازهای که از تنور خانگی میپیچید، در همان لحظه اول مسافر را عاشق این مکان کرده بود
صدای بزهایی که از تپه بالا میرفتند، با خندهی کودکی که قالیچهی نیمهبافتهای را در ایوان پهن کرده بود، درهم آمیخته بود. پیرمردی زیر سایهی درخت نارون نشسته بود و مجسمهای چوبی از کوروش بزرگ را میتراشید. چهرهاش آرام بود، مثل تاریخ، و چشمهایش پر از خاطره
مسافر از کنار کارگاه کیفهای چرمی گذشت—جایی که بانوانی با دستانی هنرمند، چرم را به زندگی تبدیل میکردند. رنگها، طرحها، و خلاقیت آنها روستا را به نمایشگاهی از هنر بومی تبدیل کرده بود
کمی بالاتر، چشماندازی گشوده شد به دشت کلاردشت. بیاختیار نشست و چشمش را به پهنای سبز سپرد. دوردست، جادهی جنگلی به عباسآباد مثل روبانی سبز میان درختان پیچوتا میخورد. قطرهای اشک شوق از گوشهی چشمش چکید. نه از غم، بلکه از زیبایی بیواسطهای که در طویدره جریان داشت
روستای طویدره، جاییست که گذشته هنوز نفس میکشد و طبیعت هنوز زمزمه میکند. اگر دلت هوای آرامش کرده و دنبال جایی هستی که دل را نوازش دهد، این روستا منتظر توست