واحد؛ جایی برای نفس کشیدن
صبح زود بود. خورشید تازه از پشت کوههای البرز سرک کشیده بود و نور طلاییاش رو مثل پتو روی دشت کلاردشت پهن کرده بود. مسافر، کولهاش رو انداخت روی دوشش و از جادهی پیچدرپیچ کلاردشت به سمت روستای واحد راه افتاد. جایی که فقط ۴ کیلومتر با شهر فاصله داشت، اما انگار یه دنیای دیگه بود.
وقتی رسید، اولین چیزی که دید، خونههای ساده با حیاطهای پر از گل و درخت بود. صدای خروس، بوی نون داغ، و خندهی بچههایی که دنبال هم میدویدن، روستا رو زنده کرده بود. پیرمردی کنار درخت سیب نشسته بود و داشت با دقت سیبها رو جدا میکرد—سیبهایی که از باغ خودش بودن، شیرین و آبدار.
مسافر از کنار رودخونهای رد شد، جایی که آب زلالش از دل کوه میاومد و صدای شرشرش مثل موسیقی طبیعت بود. اونطرفتر، زنهایی مشغول درست کردن ترشی و مربا بودن، و مردها داشتن زمینها رو برای کاشت گندم و جو آماده میکردن.
واحد فقط یه روستا نبود؛ یه حس بود. حس آرامش، حس زندگی بیدغدغه، حس برگشتن به اصل. مسافر نشست روی سنگی کنار رود، چشمهاشو بست و گفت: "اینجا همون جاییه که باید باشه
.... از هزار چشمه واحد نگم براتون
انقد فضای قشنگی داره که هر وقت از کنارش عبور می کنی دوست داری کنارش بشینی و استراحت کنی ...